قهرمان ميرزا عين السلطنه

406

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

نام اسبها اسب سوارى همراه ما از اين قرار است : خاصه : هدبان الزهى - مرواريد - اقبال - تكه‌جيران - طاوس - كره همدم - كره‌مونس - خورزن - خرسان تاج - كره ابيه خوب و بد سوارى نوكرها : قيقاج - كره قره قيطاس - نيله - كرنگ « 1 » جعفر قلى بيگى - زالوخانى - دلى كهر - قره‌كوله - رخش ، اسب آقا جمشيد - اسب ميرزا مهدى پيشخدمت چهار نفر : ميرزا حسين - حسين - شريف خان - فساد كاكا . فراش خلوت سه نفر : على خان - رضابك - محمدبك صندوقدار دو نفر : على بيك - ميرزاچى جلودار سه نفر : محمود بيك - احمد بيك - ميرزا مهدى نايب آبدار و قهوه‌چى چهار نفر - مهتر قاطرچى چهار نفر - فراش چهار نفر - آشپز يك نفر - غلام دو نفر - قاطربنهء خودمان شش رأس - قاطر كرايه بيست و پنج رأس . شب هوا سرد بود خواب راحت كرديم . منازل راه صبح سه‌شنبه 9 ربيع الاول - دو ساعت كمتر از دسته گذشته بود سوار اسب خرزن شدم . به اتفاق ساعد السلطنه تا جويبار باغى كه حضرت و الا يك ميدانى كوريجان درست كرده‌اند رفتيم . چهار پنج خيابان و ميدان سبز خوبى در وسط داشت . ديوارش درخت سنجد است . كمى ايستاده سيگارى ساعد السلطنه كشيد وداع كرده به سمت كبودراهنگ رفت . از جويبار كمى گذشته طاهر خان و مابقى نوكرها را رجعت داديم به راه افتاديم . ديشب و پريشب اين باران زمينها را خوب تر كرده و گرد و خاك الحمد لله نيست و براى چشم من بسيار خوب است . اگر خاك بود صدمه زياد مىديد . سه كبوتر من در هوا و دوتا تولوى خان زديم . باقرىقرا هيچ ديده نشد . كم‌كم هوا ابر شد . از دهات چندى گذشتيم . نزديك بوبوك‌آباد باران گرفت . مدتى معطل شديم تا يك خانه پيدا كردند . از در كه وارد شديم ديدم شخصى پرده گرفته و هر نوكرى كه رد مىشود سلام غليظ محكمى مىكند . من رسيدم ديدم شخص پير ريش‌سفيدى عباى مشكى به دوش كرده ، دستمال سفيد بلندى زير كلاه به سر خود كرده كه دسته‌هاى دستمال آويزان است . جواب سلام داده داخل حياط شدم . در يك اطاق باز بود داخل شدم . اما آنقدر اصرار كرد تا مرا به اطاق ديگر برد . خسته شده بود [ م ] . آمد سلام ديگرى كرد و نشست . آن‌قدر سؤالات كرد و حرفها زد كه هزار فحش در دلم به ميرزا مهدى دادم . هرچه سكوت كردم به سؤالات او افزوده شد و متصل مىگفت از ماحضر شما

--> ( 1 ) - اصل : كريك